ترامپ و عمودِ قدرت
نه تنها چالش اصلیِ آمریکا و قدرتهایِ بزرگِ جهانی، که چالشِ اصلی و تاریخیِ ملیگرایانِ ایرانی نیز در همین جا ست: مدیریتِ هماهنگشده داخلی و خارجیِ فروپاشیِ لاشه انقلابِ اسلامی در ایران، بدون اینکه صدمهای جدّی و جبرانناپذیر به کشور و بقایِ ایران وارد آید.
این هفته، سردبیر تایمز اسرائیل پرسشی را با من مطرح کرد که اگرچه مهم است ولی پاسخی ساده ندارد. مانند هر پرسش مهم دیگری! سئوال این هفته سردبیر این بود که انتخاب ترامپ به ریاستجمهوریِ ایالات متحده آمریکا چه تأثیری بر روابطِ ابرقدرتِ دنیا با ایران و اسرائیل داشته، پیآمدهایِ احتمالی آن بر برجام چه خواهد بود؟
پاسخ دقیق به چنین پرسشی، اگرهم متصور باشد، لاجرم باید منتظر شکلگیریِ دولت ترامپ و مناصبِ حساسِ امنیتی و سیاسی و اقتصادیِ آن از یک سو و اعلان رسمیِ سیاستِ آمریکا در قبال ایران از سویِ دیگر و بدور از شعارهای انتخاباتی بماند. بنابراین، تا پایان بازه زمانیِ مرحله گذار و انتقال قدرت در واشنگتن که اواسط ژانویه آینده رسماً خاتمه خواهد یافت، شاید یک مقایسه تاریخی بهتر بتواند جوابگویِ پرسش سردبیر و خوانندگانی باشد که جویایِ چندوچون تأثیر انتخابات اخیر آمریکا بر سیاستِ آینده این کشور در قبال ایران هستند. آنچه در زیر میآید، مقایسهای است میان دو مرحله تاریخیِ معاصر در بسط قدرت آمریکا در عرصه جهانی.
سیوپنج سالِ پیش در چنین روزهایی بود که بازیگر سینماییِ سابقی، از نقشآفرینانِ دسته دو یا سه در هالیوود، به عنوان چهلمین رئیسجمهور آمریکا در انتخابات این کشور پیروز شد. آمریکایی که رونالد ریگان در آن به قدرت رسید، با چالشهایِ ژرفی دستوپنجه نرم میکرد که مهمترینشان عبارت بودند از: پیآمدهایِ روحی و اجتماعیِ باقیمانده از جنگ ویتنام؛ فقر و اعتیاد و نرخ بالای بزهکاری و جرم در کلانشهرها؛ نرخ تورم بالا با میانگینی که بین 10 و 13 درصد در نوسان بود؛ اُفت اتوریته و اقتدار آمریکا در جهان و بهچالشکشیدهشدن این ابرقدرت توسط فرقهای متحجر در کشوری نسبتاً کوچک که با گروگانگیری و تحقیر دیپلماتهایِ آمریکایی در تهران انعکاسی جهانی یافته بود…
ثبتنام برای دریافت خبرنامه روزانه از طریق ایمیل ثبتنام
باری! آمریکایی که ریگان در آن در 1981 به قدرت میرسد، با “رویایِ آمریکاییِ” اَمِریکن دریم فاصله زیادی پیدا کرده بود.
به قدرت رسیدن ریگان امّا، برخلاف انتظار جوامع روشنفکریِ آن زمان، میرفت تا آغازگر مرحلهای نوین شود. مهمترین ویژگیهایِ این مرحله نوین تاریخی که ریگان نقشآفرین اصلی آن بود را میتوان در فرآیندهای زیر خلاصه کرد:
بازسازیِ اقتصاد در عرصه داخلی با ترکیبی از سیاستهایِ متأثر از مکتب نئولیبرالِ میلتون فریدمن از یک سو، و تنظیماتِ کلاناقتصادیِ متأثر از مکتبِ مینارد کینز انگلیسی از سوی دیگر
بازگشت به اصولگرایی و تشخیص دوست از دشمن در عرصه خارجی
بازسازیِ اقتدار و عمود قدرتِ آمریکا در عرصه جهانی و رویاروی با “امپراتوری شَر” یا اتحاد شوروی به عنوان دشمنِ ایدئولوژیک، سیاسی، نظامی و اطلاعاتیِ آمریکا
بازسازیِ قدرتِ نظامیِ آمریکا در قالبِ طرح “جنگ ستارگان” و در راستایِ سیاستی که در بالا به آن اشاره شد
آغاز زمینگیرشدن ارتش سرخ در باتلاقِ افغانستان و مرحله پایانیِ زوالِ اتحاد شوروی
آغاز روند جهانیشدنِ سرمایداریِ مالی و فنآوریِ اطلاعات و ارتباطات
آنچه در قالبِ بحثِ امروز ما به این مقایسه تاریخی زاویه خاصی میدهد، همزمان شدنِ قدرتیابیِ ریگان در آمریکا با آغاز مرحله تاریخیِ دیگری است که میرفت تا به معماریِ فرآیندِ درحالشکلگیریِ جهانیشدن، جهتگیریِ نوینی دهد: پایان انقلاب در چین و آغاز مرحله گذار از مائوئیسم به کاپیتالیسم در این کشور، با روی کار آمدن دِنگ ژیائوپینگ و سیاستِ “درهایِ باز” وی.
پایان انقلاب در چین در همان روزگار مائو و در سالهایِ پایانی رهبر سالخورده، متزلزل و بیمار آن در اوایل دهه 70 میلادی آغاز شده بود. یعنی در روزگاری که “انقلابِ فرهنگیِ” مائو، اقتصاد و کشور پهناور و کهن چین را تا “لبه پرتگاه” فروغلطانده بود. در چنین شرایطی بود که هنری کیسینجر، وزیر خارجه وقت آمریکا در دستگاه نیکسون جمهوریخواه، در پی سفری رسمی به پاکستان در ماه جولایِ 1971، “مخفیانه” به چین رفته و با رهبران این کشور برای بازبینیِ روابطِ دو دولت به مذاکره مینشیند. شش ماهی از این دیدار مخفیانه نگذشته بود که ریچارد نیکسون نخستین سفر رسمیِ خویش به چین را در فوریه 1972 آغاز میکند. آنچه در پی این دیدارهای مخفیانه و سپس رسمی در چین اتفاق میافتد، خود گویایِ تحولاتی است که میرفت تا معدلاتِ راهبردی در جهانِ معاصر را زیرورو کند:
رهبر سالخورده و متزلزل چین کمونیست، اگرچه از یک سو و در نرمشی قهرمانانه در 1972 به مذاکره با سرکرده کاپیتالیسمِ جهانی تن داده بود، ولی، از سوی دیگر، در 1973 و در جریان اجلاسِ دفترِسیاسی یا پولیتبورویِ حزبِ کمونیستِ چین، با ارتقاء مقام دادن به اعضایِ باندِ معروف به “گروه چهارنفره”، به سرکردگیِ همسرش یعنی جیانگ چینگ (زنِ مائو)، ایشان را مأمور مبارزه با “نفوذ کاپیتالیسم و استقرار دوباره آن در چین تحت هر شکل و شرایطی” میکند!
ژانویه 1976: مرگِ چو اِنلای، معمار سیاستِ “همزیستیِ مسالمتآمیز با غرب” و از نقشآفرینانِ اصلیِ دیدارهایِ مخفیانه و رسمی میان مقاماتِ چینی و آمریکایی؛
سپتامبر 1976: مرگ مائو تسهتونگ، رهبر انقلاب
اکتبر 1976: بازداشتِ اعضایِ “گروه چهارنفره” و سرکرده این باند یعنی جیانگ چینگ، عیالِ مقامِ معظمِ رهبرِ متوفی؛
1977: اخراج مادامالعمر اعضایِ “گروه چهارنفره” از ارکانِ حزبی و از قدرت؛ محاکمه آنها و پخش آن از تلویزیون سراسری؛ صدور حکم اعدام برای دو تن از اعضایِ گروه و ازجمله برای عیالِ رهبرِ راحل (وی چند سال بعد خودش را در زندان حلقآویز میکند)؛
1978: به قدرت رسیدن دِنگ ژیائوپینگ، آغاز سیاستِ “درهایِ باز”، گذار از مائوئیسم به کاپیتالیسم، و “پایان انقلاب”.
الگویِ چینیِ مرگِ انقلاب!
نوشتنِ یادداشتِ این هفته را به پایان نبرده بودم که خبرگزاریها از پیشنهاد ترامپ به سپهبد مایکل فلین، مدیر پیشین اداره اطلاعات وزارت دفاع، برای تصدیِ مقام استراتژیکِ مشاور امنیت ملی ریاستجمهوریِ آمریکا، خبر دادند. اگر فلین، “یکی از بانفوذترین چهرههایِ تأثیرگذار در امنیتِ ملیِ آمریکا”، پیشنهاد دونالد ترامپ را قبول کند، باید در انتظار مرحلهای نوین در سیاستِ خارجیِ آمریکا باشیم. وی که یکی از حامیانِ پروپاقرصِ روابطِ هرچهنزدیکتر آمریکا با اسرائیل و نیز خواهانِ سازماندهیِ یک “جنگ اطلاعاتیِ” تمامعیار علیه نظام اسلامی در ایران است، یک سال پیش و در سخنانی در ژانویه 2015، رئوس رویکرد “اصولگرایِ” خود در راستایِ بازسازیِ قدرتِ آمریکا در عرصه جهانی را چنین توصیف کرده بود:
“تشخیصِ صریحِ دشمن”
تدوین “راهبردی منطبق” با این تشخیص و اعلانِ “بدونابهام” و تفهیم آن به دیگران
توجه به “ذاتِ نظام”هایِ سیاسی در دنیا و جهتدهی به سیاستِ خارجیِ آمریکا بر همین اساس
سازماندهی برای بهاجراگذاردن راهبرد فوق
ترامپ زمانی سررشته قدرت را در آمریکا و برای “بازسازیِ رویایِ آمریکایی” به دست میگیرد که انقلابِ اسلامی، به عنوان دشمنِ ذاتیِ آمریکا، ایران را تا لبه پرتگاه فروغلطانده است: نظام بانکی کشور “صددرصد ورشکسته است”؛ حجم پول درجریان به دوبرابرونیم کلِ نقدینگی در 50 سال اخیر رسیده است؛ سیدرصد جمعیت ایران در گرسنگی است؛ بیش از نیمی از کل جمعیت زیر خط فقر به سر میبرد؛ بیکاری جوانان در بسیاری از استانها از مرز هشتاد درصد عبور کرده است؛ فساد همان نظام شده است و نظام همان فساد؛ بدنه نظام روحیه خود را از دست داده است؛ صفآراییِ تمام کشورهایِ منطقه علیه ایران، توانِ چندپاره اطلاعاتی و امنیتی نظام را مستهلکتر از همیشه کرده است؛ سپاه در باتلاق شامات زمینگیر شده است… و، مهمتر از همه شاید، گفتمانِ انقلابِ اسلامی و میتولوژیِ جعلیاش و خردهگفتمانهایِ اقماریِ آن، از تودهای تا ملی – مذهبی، جملگی شکست خوردهاند و ایرانشهری و اسطورههایِ ایرانی و روایتِ ملیِ ایران به گفتمانِ هژمون در نسل امروز تبدیل شده است.
در چنین شرایطی است که نه در سپاه و نه در عتبات و نه در جغرافیایِ تاریخیِ شیعه سنتی و نه در مسکو و نه در واشنگتن و نه در پِکن، برای دَریوَریهایِ رهبر سالخورده و بیمار لاشه انقلاب، لاطائلاتی که میانِ نرمش و مقاومت در تزلزل است، دیگر کسی تره هم خُرد نمیکند! سراپا هزینه و سراسر تهی از سرمایههایِ اولیهاش، لاشه انقلابِ اسلامی در حال فروپاشی است. مدیریتِ درستِ فروپاشیِ انقلابِ اسلامی است که از فروپاشیِ ایران، به عنوان یکی از کهنترین دولت – ملتهایِ موجود در دنیا، جلوگیری خواهد کرد. نه تنها چالش اصلیِ آمریکا و قدرتهایِ بزرگِ جهانی، که چالشِ اصلی و تاریخیِ ملیگرایانِ ایرانی نیز در همین جا ست: مدیریتِ هماهنگشده داخلی و خارجیِ فروپاشیِ لاشه انقلابِ اسلامی در ایران، بدون اینکه صدمهای جدّی و جبرانناپذیر به کشور و بقایِ ایران وارد آید.
