دین سیاسی و سیاست دینی در جهان امروز
این روزها بحث اظهار نظر رئیس پارلمان ترکیه مبنی بر افزایش نقش دین در سیاست نقل محافل خبریست. موضوعی که در داخل جغرافیای سیاسی ترکیه جنجال برانگیز شده سالهاست که در فضای فکری و روشنفکری ایران مورد بحث و واشکافی قرار میگیرد تا ریشههای آنچه دینمداران از آن با عنوان فرهنگ دینی در سیاست یاد میکنند بررسی شود.
این روزها بحث اظهار نظر رئیس پارلمان ترکیه مبنی بر افزایش نقش دین در سیاست نقل محافل خبریست. موضوعی که در داخل جغرافیای سیاسی ترکیه جنجال برانگیز شده سالهاست که در فضای فکری و روشنفکری ایران مورد بحث و واشکافی قرار میگیرد تا ریشههای آنچه دینمداران از آن با عنوان فرهنگ دینی در سیاست یاد میکنند بررسی شود. چراکه براساس یک تجربه تاریخیِ آموخته «دخالت امر لاهوتی در نظام ناسوتی» فرجامی جز انحطاط هردو نمیتوان متصور بود. کما اینکه پیشتر با ورود دین اسلام در فلسفه، مولودی پا به عرصه حیات گذاشت که نه اسلام بود و نه فلسفه بلکه فلسفهای اسلامی معرفی شد که برای تفکر فلسفی چارچوبی مشخص تراشیده بود که در بادی امر تفکر کردن در هر امر لاهوتی را جز در تایید، برنمیتافت.
اما با این حال بازاندیشی این بحث پیشفرضهایی را طلب میکند که نخستینش پاسخ دادن به این پرسش است که آیا فرهنگ دینی -آن هم به طور کلی هرگونه فرهنگ دینی- است که تفکر را ناممکن میکند؟ این واژه «دینی» که به هر حال صفتی است منسوب به «دین»، میطلبد که بدوأ پرسیده باشیم دین چیست تا فرهنگش چه باشد؟
دین کجاست که آن را بیابیم و سپس بگوییم این فرهنگ ریشه در دین دارد؟
ثبتنام برای دریافت خبرنامه روزانه از طریق ایمیل ثبتنام
ما دسترسی به اصل دین نداریم. میان آنچه به اسم مسیحیت یا اسلام در عصری سپری شده، رخ داده است و انسانی که امروزه در هر کجا هست دانسته و ندانسته از سپهر مدرن و زیست تکنولوژیک، امکان خروج و شکافی ندارد، قرنها فاصله است. در معرض قرار گرفتن اصل دین در میدان تفسیرها و از آن مهمتر آوردگاه منازعات قدرت در این قرنهای قطور (قطورشده از جنگ هفتاد و دو ملت) نخستین فرضی که پیش چشم مینهد آن است که حتی به فرض دست ناخوردگی متون مقدس، تفسیرها و سنتها و شریعتهای برانگیخته از آهنگهای انسانی، دسترسی به رخداد بنیادین را در حد امتناع دشوار ساختهاند. این البته به شرطی است که پرسشگر بتواند دمی خود را تا سرحد درافتادن در مغاک نیستی آزاد کند؛ آزاد از هرآنچه پیشاپیش، پرسشگری و اندیشه ورزیاش را ناخواسته اداره میکند و به سمت و سویی ناپرسیده و نااندیشیده جهت میدهد. عرفا میگفتند باید سی چهل سال لا بگویی تا به الله برسی.میگفتند نهایت کفر ایمان است. یا اگر مایلید واژهای دینی به میان آوریم واژهای مناسبتر از «سعه صدر» و« شرح صدر» نمییابیم. اما باز هم پرسشی مزاحم میشود: این حالها-آزاده جانی یا شرح صدر-اگر پیشاپیش ابزار یا به اصطلاح طریقت برای مقصدی از پیش خواسته چون ایمان، رهیافت به اصل دین -اگر ممکن باشد- یا حتی یافتن امنگاه و لنگرگاهی برای گریز از احساس پوچی باشند که دیگر آزاده جانی و شرح صدر نیستند، بل روی آوری به دین به مثابه دارویی برای درمان دردند.
شاید بگویید ادیان به هر حال غالبأ از جاودانگی روح و روز حساب و عالم آخرت میگویند و اگر انسان یقین قطعی به این اخبار پیدا کند به هر حال از پوچی و نیستانگاری نجات پیدا میکند، لیکن یقین قطعی نیازمند تفکری است که از صفر آغاز شده باشد و این چشمداشت که تفکر چون پدری دست ما را بگیرد و به یقین قطعی از پوچ نبودن برهاند چشمداشتی است کودکانه نه متفکرانه.
نتیجه تفکر از کجا معلوم که عدم قطعیت همه امنگاههای تاکنونی نباشد؟ تفکر باید از مغاک عدم آغاز شود تا بتواند قایم به خود باشد. حتی شکی که متد است برای رسیدن به امر شکناپذیر ترفندبازی و خودفریبی است. به قول نیچه اصلأ چرا انسان باید جویای حقیقت باشد نه دروغ؟ اینکه اصلأ پرسشگری و تفکر به دنبال سرچشمه و اصل میگردد با یک چرای بزرگ مواجه میشود؟ جستجوی اصل دین هر نامی که داشته باشد تفکر نیست تا وقتی که پیشاپیش، احساس و خویی موروثی آن را هدایت کرده باشد. نقد (یا بگویید ایستادگی در برابر آنچه بیفکرانه پذیرفته شده است و اعتقاد جزمی نامیده میشود) لازمه جدایی ناپذیر تفکر است. نقد باید بیرحمانه مصلحتسوز، سدشکن و نفی کننده باشد. نقد سازنده دایرهی مربع است. سازندگی یا حیث مثبت و ایجابی، کار نقد نیست گرچه ممکن است در حیطه مابعدنقد اقامه شود. بنابراین جستجوی اصل و سرچشمه باید علت موجهی داشته باشد.
تاجایی که من میدانم هر علتی برای جستجوی اصل در حیطه نااصل، در قلمرو امر بدلی و تحریف شده یا در قلمرو زور همان قرنهای قطور خفته است. هیچ دلیل متفکرانهای برای گذار از دیوار قطوری که میان تصور امروزی و اصل دین فاصله انداخته، وجود ندارد، فکر کنجکاو کودکانه برای از نو آغازیدن قصهای که از نو باید تفسیر شود. این ایراد بر ما وارد است که هرچه باشد چیزهایی از اصل در نااصل باقی مانده که خود میتواند حدیث آرزومندی و اشتیاق نیستان اصلی را باعث شود؛ چیزهایی از قبیل نوید رستگاری، جاودانگی، اتصال به مبدأیی ازلی، بازگشت به نوعی موطن بهشتی و امثال اینها. گرچه به قول نیچه تفکر به سوی موطن فرزندان رو دارد نه به سوی سرزمین پدری، ما صرفأ برای اخذ نتیجهای میپذیریم که این اشتیاق موجه است. در این صورت باید بپذیریم که دین در اصل پیامی معنوی را ابلاغ کرده است؛ پیامی جانبخش، رهایی بخش و روحانی. واقعیت تاریخی نیز گواهی میدهد که همه اشکال تفسیری و حتی حکومتی دین (چه اصل و چه نااصل) مدعی پیام معنویای برای یک قبیله یا امت یا تمام جهان بودهاند. صرف نظر از محتوای این پیام، اصل بر آن بوده که پیام معنوی با محتوای معنوی خود، با لوگوس خود، دلها را تسخیر کرده و از این طریق در دلها ایمان و اعتقاد به پیام را نشانده است. معنوی بودن این تأثیر و تأثر یعنی: چیزی به زور مادی متکی نبوده است.
صدر همه ادیان باید از ارتباطی معنوی آغاز شده باشد. نه از زور مادی، ورنه تیمور و چنگیز و ناپلئون و هیتلر را میبایستی پیامبر میخواندیم. پیامبر در اصل فردی ساده و بیزور، مثلأ یکی چوپان یا یکی نجار بوده. حتی وقتی پیامبری نازپرورد تنعمِ شاه و فرعونی بوده یا اصلأ خودش شاه و فرعون بوده است میبایست در لحظه آغازین ابلاغ پیام از هرگونه پشتوانهای که از جنس زور باشد رسته بوده باشد چراکه قدرت معنوی پیام باید از خود پیام باشد نه از ثروت حامیان، نه از وسعت کمّی تکثیر پیام چنانکه امروزه به مدد رسانههای فراگیر تودهای همچون زوری افزوده پیام را پشتوان میگردد.
یک چوپان، یک دهان و یک پیام تمامی عناصر بودهاند که اصل یا سرچشمه را بنیان نهادهاند، رسانهی این بانی دهان بوده است بدون هیچ ابزاری که صدا را تقویت یا پیام را تکثیر کند. در این پیام چه بوده است که بر قدرت زور غالب آمده است؟ این پرسشی است که صرفأ با حلاجی الفاظ پاسخ داده نمیشود.
به فرض که ما به درستی یا به گزاف بگوییم که مثلأ کلمه حزب چه معنایی را برای اعراب جاهلی افاده میکرده است احساس معنا را نمیتوانیم بازیابیم. کلمه رقاصی برای یک بالرین احساس مطلوب برمیانگیزد و برای یک زاهد احساسی نامطلوب. تنها چیزی که بر ما روشن است معنوی بودن یپام و بیرون بودن پشتوانههای مادی و زورتوزانه از حیطه ابلاغ و قبول پیام است. این حیطه را از این حیث میتوانیم پادزور بنامیم. از قضا تا آنجا که مورخان به ما میگویند مخاطب پیامبران اکثرأ جماعتی خشن و بیفکر بودهاند که برتری و مهتری به چشم آنها در زورِ بیشتر و ثروت افزونتر و مقام و منصب اجتماعی بالاتر بوده است. عدهای از این جاهلان در آن لحظه ناب آغازین، مغلوب معنا شدهاند.
شائول شکنجهگری بود که مسیحیان را تعقیب میکرد، به زندان میافکند و با ابزارهای مادی بر گوشت و پوست آنها چنان دردی وارد میکرد که ناچار شوند به جای پیام عیسی پیام شائول را اعلام کنند. بنا به روایت خودش وی در راه دمشق با مشاهده نور و تصویر و صدایی مخاطب پیامی قرار میگیرد. نیچه بر آن است که مسیحیت همچون سنت و نهاد حکومتی در این لحظه آغاز میشود. شائول سن پل میگردد و کار مسیحیت اولیه تمام میشود. عیسی آخرین مسیحی و سن پل اولین مسیحی میگردد منتها مسیحیِ اول اصیل و مسیحیِ دوم نااصیل است. ادعای نیچه چه درست باشد و چه غلط حیطه ابلاغ و پذیرش پیام در راه دمشق حیطهای است سراپا معنوی و روحانی. دین همواره بر پیامی معنوی ادعا داشته است که گیرنده و فرستنده آن هیچ یک زوری به هم نگفتهاند. پولی دست به دست نکردهاند، تهدید و ارعابی بیرون از درونمایه پیام به کار نگرفتهاند، اکراه و اجباری بر هم تحمیل نکردهاند. ممکن است انگیزه یا غایت این ارتباط را به اعمال قدرت تفسیر کنیم اما دین بر خود پیام و حقیقت درونی آن ادعا دارد نه بر رانه و انگیزه و آهنگی در اینسو یا آنسوی پیام. اگر چیزی در باب اصل دین بتوان گفت همین معنوی بودن پیام آن، معنوی بودن ارسال پیام آن و معنوی بودن دریافت پیام آن است.
این گفته عیسی که اگر به یک طرف صورتت سیلی زدند طرف دیگر را هم بگیر تا سیلی بزنند نشانه ایمان مسیح به قدرت معنوی پیام و مصون نگه داشتن آن از آلوده شدن به زور است. مؤمنان اولیه که میروند، دین کم کم از آن لحظه آغازین دور میشود، به رسم و آئین جماعتی تبدیل میشود که میخواهند دیگران را نیز به رسم و آیین خود درآورند.
تعصب که دین در بادی امر علیه آن آغاز شده بود، برمیگردد. پیام به دارایی تبدیل میشود. دفاع از آن از سنخ دفاع از دارایی، حمله مالکان این دارایی به جماعات دیگر از سنخ فتح و گسترش دارایی و درنهایت ابلاغ پیام معنوی به زور مادی بدل میشود. رسانهی زور و عدد، بهجای رسانه کلمه مینشیند، و دین در عمل در حالی که داعیه اصلیت دارد دشمن اصل خود میشود.
از همان دم که دین پیامش را با زور و ارعاب و سرکوبِ صداهای مخالف ابلاغ میکند، به لحاظ پیام معنوی شکست خورده است. و در این جغرافیا، دینی که با انقلاب اسلامی زمام حکومت را به دست گرفت بر پیامی معنوی ادعا داشت. اگر فرض بر این باشد که مردم ایران و جهان برای دریافت حقیقت یک پیام از اعراب عصر جاهلیت آمادگیِ به مراتب بیشتری دارند پس آن زمان که پایههای بقای یک حکومت به زور مادی (چه نسبت به مردم ایران و چه نسبت به مردم جهان) فروکاسته میشود، باید بدون چانهزنیهای کینتوزانه و متعصبانه اذعان کرد که انقلاب شکست خورده است.
هر حکومتی هرچه بیشتر بر زور مادی متکی باشد از پیام معنوی تهیتر است چنین حکومتی به اشخاص قلدری میماند که وقتی نمیتوانند حرف خود را با منطق و کلمات به کرسی بنشانند ترجیح میدهند با بستن دهانهای مخالف، یکسویه برای خود سخن گویند.
سایتهای اینترنتی خود را آزاد بگذارند و سایتهای مخالف را فیلتر کنند، بزنند، بگیرند، ببندند، پلمپ کنند، توقیف کنند، به بند کشند، بترسانند تا فقط آن پیامی شنیده شود که خود را مالک آن میپندارند. وقوف بر این امر که پیام بدون مخاطبانی که از دل و عقل آن را پذیرفته باشند خودگویهای تهی بیش نیست، باعث میشود که حتی اگر شده با ترس و تهدید و آزار یا با تطمیع و یا با معناسازی برای بخشهای سایر ملتها چنین مخاطبانی را جعل کنند و امنیت مخاطبان جعلی را با سرکوب هرنَفَسی که این جعلیت را افشا کند فراهم آورند.
بدینسان معنویت پیام سراپا جسمانی میشود. مسأله این نیست که هر کسی با جمهوری جسمانی شده اسلامی باشد سفره رنگین تری دارد. چه اصلأ ممکن نیست این سفره نصیب همه شود. مسأله آن است که جاذبه و دافعه پیام معنوی دین یکسره جسمانی شده است. جسمهایی فربه میشوند تا جسمهای دیگری را به داغ و درفش بندند. همه چیز به نحو آشکاری نشان میدهد که پیام معنوی جمهوری اسلامی شکست خورده است. آنچه اکنون این تنِ بیجان را جان میبخشد چیزی نیست جز اراده به سوی زور محض و به تعبیر دینی: ابلیس.
