از ایران برآمد یکی هایوهوی
ایران ما روزگاری سخت پریشان را میگذراند. روزگارِ تباهی و روزگار سیاهی. روزگارِ ابتذالِ کلام و روزگارِ سقوط به ورطهیِ ظاهراً بیانتهایِ نابودی. روزگاری که ایران کنام کفتارِان دستاربند است و قمهکشانِ پامنبریِ قومی نابکار بر هستی آن همچون بختکی شوم چیرهاند. روزگاری که هر روزاش سیهتر از دیروز و هر شباش گویی انحطاطی است بیپایان در ژرفنایِ اضمحلال. روزگارِ ذبحِ ایران در محرابِ مذهبی مبتذل و در مصلایِ ابتذالِ دین.
روزگارِ شومی است برادر. روزگارِ سرنگونی در نامتناهیِ ظلمات. روزگار روضهخوانی در سکوتِ شاملو. روزگاری که “پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشانهایِ بیخورشید، چون هُرَّستِ آوارِ دریغ میشنیدی” و فریاد برمیآوردی که ای کاش، ای کاش، نادر، نادر، نادر، نادری در کار، در کار، در کار میبود…
روزگاری که نامتناهیِ ظلماتِ نیمهشباش جانِ سربازِ ایرانی را میرباید، در ته درّه، در اعماقِ سوءمدیریّت، در ژرفنایِ بیمسئولیتی، در انتهایِ ظلم و ظلمت، در بنبستِ دستار و عمامه و عبا و چرتکه و تسبیح و قداره و فساد و دلارِ آمریکاییِ و فحشایِ شرعی.
ثبتنام برای دریافت خبرنامه روزانه از طریق ایمیل ثبتنام
روزگارِ شومی است برادر. روزگارِ مرگِ دلخراشِ سربازِ ایرانی در درّه نومیدیِ. روزگارِ ایرانِ جانبهلبرسیده در سوگِ جانباختگانِ ارتش: سرباز وظیفه رحیم سجادیان، سرباز وظیفه وحید قاسم پور، سرباز وظیفه سیدعلی دهقانیان، سرباز وظیفه آرمان ایمانی، سرباز وظیفه ابراهیم شفیعی، سرباز وظیفه سیدامین اشراف، سرباز وظیفه ماجدحافظی، سرباز وظیفه علی فتحی نژاد، سرباز وظیفه محمدحسین بخشی، سرباز وظیفه سعید امیدواری، سرباز وظیفه منصور صفری، سرباز وظیفه امین انصاری، سرباز وظیفه مهدی کرمی.
روزگارِ شومی است برادر. روزگارِ کُرکُریِ مدّاحان در سرزمین فردوسی… روزگاری که سرباز ایرانی “رُخان پُر زِ خون و سران پُر زِ گرد”، نیمهشبان سر به کام مرگ فرومینهد و گماشته ولایت “هنگام اذان صبح” از آن مطلع میگردد. روزگار مرگ سرباز و جانمازآبکشیدن گماشته ولایت. روزگارِ مرگِ سور و سروریِ ماتم. روزگار اندوهگینی روحِ ایران در سوگِ سرباز ایرانی. در خشکیِ نازایی. در سرابِ رودِ شوریدهحال. در کورابِ تنهایی. در شورهزارِ خرافه…
روزگارِ تولیتِ چرکینِ امثالِ حاج سید یوسف طباطبائینژاد، ملاباشیِ اصفهان، بر ایران و بر نصفجهان… “عکسهایی به دفتر من رسیده است که زنان در کنار زایندهرودِ خشک مثل اروپا عکس گرفتهاند. همین کارها را میکنید رودخانه که خشک شد بالا دست آن هم خشک میشود…” روزگار شومی است برادر. روزگار “سادات طایفه طباطبایینژاد و اهل علم و فضیلت [که] از طریق [حلقههای نورانی] به سرچشمه خاندان عترت [متصل] … و مراتب فضل و کمال و ترویج شعائر دینی و نشر معارف اسلامی و قلعوقمع تبهکیشان…” از جانبِ ایشان و اجدادِ فاضلِ ایشان از “قرن چهارم هجری” تا به امروز، “نسل اندر نسل”، در “کشور امام زمان” ادامه داشته است (1).
روزگار چرخش به روزگارانِ گذشته، به روزگار تبهکاریِ ملاباشی محمدباقر مجلسی، ملایِ ملایان، و سلطان حسین صفوی، با رِدایِ شوم “مرشدِ کامل”اش. روزگارِ پسرفت به روزگارِ تبهکیشانِ آن غلامانِ بیگانه، شوریدهحال طالبانِ شرعیتِ پوچی در طریقتِ تباهی…
دورانِ سلطان حسین صفوی، “اوج قدرتیابیِ علمایِ شیعه” تا آن تاریخ در ایران بود و در عین حال “سقوط و اضمحلال آنان” را بدنبال داشت. دورانی که “بر اساس فتوایِ علما، کفّاره قتل یک ارمنی بوسیله مسلمانان برابر با یک پیمانه گندم بود.” دورانی که فقط انقراض صفویه و برچیده شدن بساط شوم ملایان شیعه و “روی کار آمدن پادشاهی مانند نادر [توانست] کلیمیان اصفهان و بطور کلی کلیمیهایِ ایران را از نابودی کامل نجات دهد.” دورانی که سلطان حسین، در گرماگرم حمله افاغنه و محاصره اصفهان، “طبق اندرز یکی از فرماندهان بر آن شد به سربازان آبگوشت سحرآمیز بدهد تا سربازان پس از خوردن آن آبگوشت نامرئی بشوند و به آسانی بر دشمن فائق آیند.” (2)
روزگار شومی بود برادر…
(1) به تارنما و زندگینامه رسمی حاج سیّد یوسف طباطبائینژاد، امامجمعه اصفهان رجوع کنید.
(2) به “تشیع و قدرت در ایران”، نوشته دکتر بهزاد کشاورزی، انتشارات خاوران، پاریس 1379، جلد 1 ص 105 تا 112 رجوع کنید.