پیدایش مذاهب جدید با پشتوانه ای مدرن یا اسطوره ای و رازور چیزیست که در عصر حاضر در اواسط قرن نوزدهم دوباره باب شد.

جنبش لتر دی سنت که توسط جوسف اسمیت در ۱۸۳۰ بنا نهاده شد یکی از موفق ترین این گونه ها بود از لحاظ تعداد پیروان. جنبش تنریکو در ۱۸۳۸ در ژاپن، بهایت ۱۸۴۴ در ایران, چوندیسم ۱۸۶۰ در چین و یونیتی چرچ ۱۸۹۱ در آمریکا. تقریبا در۱۹۵۰و ۱۹۶۰ جنبشهای مذهبی جدید در اکثر ملتها بسط یافته بود بگونه ای که دین شینتو برغم اینکه دین رسمی ژاپن بود طرفدار چندانی نداشت و از سوی دیگر پایه های دین جدیدی با عنوان هپی ساینس درحال بسط بود و این درست در زمانی بود که پایه های باور اکانکار در آمریکا شکل میگرفت، آنچه بیش از همه مورد اهمیت قرار می گیرد اینست که مذاهب رسمی حاکم بر جوامع، پیشترامتحان خود را پس داده و شاید ناکارآمدیشان محرز شده بود, هر چند معیار یا معیارهای مشخصی برای معرفی یک مذهب یا جنبش فکری جدید وجود ندارد ولی به سادگی می توان گفت که جامعه با طرز فکری نو روبروست که کماکان با آنچه پیش از این در تماس بوده متفاوت تر است, گویی که چار چوب های گذشته آن معنای تنگ و خشک خود را از دست داده اند، هر چند که این باور جدید ممکن است ریشه در باورهای اسطوره ای جوامع داشته باشند ولی به نظراز نقد به روزتری برخوردارند.

بهرحال این تاریخچه کوتاه بیانگر این واقعیت است که نیازی بالقوه و همیشگی در جوامع بشری برای توسل به حقیقت و آرامش در سایه باوری رازور وجود داشته ولی نکته قابل تامل اینجاست که همواره این نیاز بشری در گوشه و کنار دنیا با خشونت احزاب حاکم و نقد رسمی دین روبرو می شوند و یا آنکه حزب حاکم سعی بر سوق دادن این نیروی بالقوه داشته تا منافع سیاسی خود را فربه ترو بهره مندتر کند به گونه ای که در مواردی به شکل تعارض در بین ادیان خود را نشان می دهد مانند آنچه برای یهودیان بغدادی، بهاییان ایرانی، ایزدی های عراقی رخ داده و یا سرکوبهایی که در سی و هفت سال اخیردر ایران حاکم بوده و اقدامات غیر انسانیی که دولت چین علیه جنبشهایی نظیر فالن گنگ رواداشته.

ولی طبع بشر همچنان باردار این نیاز است که به معنویت بکرتر دسترسی پیدا کند و زمانی که با نقد رسمی دین به بن بست میرسد چنانچه راهنمایی برایش نباشد به سادگی میتواند جذب خرده مذهب ها و یا به عبارت دیگرمذاهب جایگزین دیگر شود که معمولا دارای کارکردهای ناصحیح اجتماعی هستند و ممکن است از پشت پرده تاریک سیاست هدف دجالان سیاسی قرار بگیرند و اهداف شوم ایشان را بی آنکه بدانند به ثمربرسانند. مانند جوانی که برای مثال در ایران زندگی می کند و مسلمان بودن را از پدرش به ارث برده، نماز نمی خواند و به هیچ یک از اصول اسلام پایبند نیست ولی محرم که می شود لباس سیاه می پوشد، به هیات می رود، زنجیر می زند، فرق سر خود را می شکافد و … تبلیغ خشونت، جذب یک خرده مذهب غلط شده است که چیزی جز سیاه کاری سیاست مداران نیست و یا باز به همین شکل، فردی که به هیچ چیز اسلام پایبند نیست ولی مساله ظهور منجی برایش یک اصل حتمی است و نیمه شعبان را جشن میگیرد و امیدوار است که سرباز منجی موعود باشد و در نبرد نهایی تمامی یهودیان را از صفحه تاریخ محو کند، و دوباره تبلیغ خشونت، چرا که در ایران امروز علاوه بر رادیو و تلوزیون بیشتر از بیست مجله و روزنامه و هفته نامه و ماهنامه وجود دارد که حول محور ظهور تبلیغ می کند و بیشتر ملعبه ایست برای ارضای حس یهودی ستیزی آخوندان تبهکار، وگرنه هیچ کارکرد دیگری ندارد و این در صورتی است که به سختی بتوان مجله و روزنامه ای پیدا کرد که بیشتر به طرح مطالبی نظیر عدم خشونت، صلح بین ادیان, مراقبه و یا گیاه خواری بپردازد. جامعه ای که از دین رسمی زده و ناامید است و اجازه ندارد به باور دیگری معتقد باشد مگر خرده مذهب های غلطی که محصول قوی ترین شستشوهای مغزی عصر خود بوده است.

اینجاست که یک دین پژوه باید قلم بردارد و علاجی برای واقعه کند، چیزی که به قطع مشخص است نسیم آزادی همه این حواشی و فرهنگ سازی های اشتباه را با خود خواهد برد، ولی آیا خشونت طلبی که در ناخودآگاه جمعی جامعه ای بسته با حاکمی مستبد سکنی گزیده نیزرا با خود خواهد برد؟ امیدوارم که اینگونه باشد و روزی بیاید که آزادی اندیشه تمام این زوائد را با خود ببرد، ولی به عنوان یک دین پژوه همیشه به این مساله فکر میکنم که چه چیزی می خواهد جایگزین این اصول و حواشی بشود؟ یک فرهنگ غلط دیگر که سالهای سال دوباره باعث آزار اقوام و حتی تخریب طبیعت باشد؟ پس یک روشنفکرتا کی میخواهد سکوت کند و یا خود را به ندیدن مصاعب بزند؟ جامعه بدون باور صحیح نمی تواند به بلوغ و شکوفایی برسد، نمی توان مانند گله های گرگ زندگی کرد، خانمی که با پوششش دل بخواهش بیرون میرود به امنیت نیاز دارد.

خوب این شروع بدی نیست و آدرسی به ما می دهد از جوامع سکولار که نسبتا از امنیت اجتماعی بالایی برخوردارند و یک توضیح بنیادی و اصیل در خود دارد که قانون اساسی و مدون یک جامه می تواند به باور افراد آن جامعه نیز تبدیل شود، اینکه یک عابر پیاده بتواند با امنیت از خط کشی مخصوص خود عبور کند و اطمینان داشته باشد که جامعه به این حق او احترام خواهد گذاشت و بر فرض اگر کسی این حقوق را نادیده بگیرد مورد پیگرد و جریمه قرار بگیرد.

ولی جامعه ای که چهل سال است درانزواست، شاهد قوی ترین شستشوهای مغزی بوده، دین رسمی اش اسلام است ولی مردمش به واسطه اجهاف هایی که در حقشان شده، از جنگ تحمیلی و کشتار و قتلهای زنجیره ای گرفته تا تحریم های بلند مدت و حجاب زوری و جدایی مریض وار روابط زن و مرد، به هیچ خدایی ایمان ندارند و از آنجا که با قوانین و چارچوب های مضحکی که آخوندهای کوته فکر ساخته اند مواجه بوده اند، قانون شکنی برایشان تفریح شده.

ولی جامعه نیازمند اعتدال است، چگونه می توان این مردم خواب آلود را کمک کرد تا که از بام غفلت به تباهی بیشتر نغلتند. چیزی که مسلم است قانون اساسی ایران نیازمند تغییرات بنیادین است ولی آیا جامعه این تغییرات را بر می تابد، و اینجاست که باور های جایگزین و حاشیه ای نقش خود را نشان می دهند، مانند آهیمسا یا عدم خشونت که گاندی قویا بر آن تاکید داشت که در ایران بیشتر خود را در غالب دکترینال ظهور نشان می دهد که عموما کاربردی بجز ایجاد رعب و وحشت ندارد.

ولی به نظر دکترینال عدم خشونت و صلح بین ادیان چیزیست که جوامع بیشتر نیازمندش هستند و پیش تر امتحان خود را به خوبی پس داده است و یا بستری ایجاد شود که مردم بیشتر مراقبه کنند. یادم است که چیزی حدود پانزده سال پیش گروهی درست کردیم پنهانی در مهرشهر کرج که به تعلیم مراقبه می پرداختیم و دوره هایی ده روزه و به صورت رایگان ارایه می شد تا مردم بیشتر با فرهنگ گیاهخواری و مراقبه آشنا شوند چنانچه این تعالیم از پایه های بنیادین عدم خشونت میباشند، ولی خیلی زود مورد حمله آخوندان دجال قرار گرفت و سرکوب شد.

و حال به این سوال میرسیم که چگونه با وجود حکومتی سرکوب گر، می شود برای تعالی آن جامعه تلاش کرد؟ چرا که از یک طرف با فقر فکری جامعه ای مواجه هستیم که سالهاست در انزوا به سر میبرد و از سوی دیگر دیکتاتور آدم کش عرصه را برای هر گونه فعالیتی محدود تر کرده و هدفش بیشتر تبلیغ خشونت است و تفکر موعود و ظهور و درست همینجاست که نقش تک تک اعضای جامعه ضروری تر و مهم تر جلوه میکند تا چشمان خود را با ز کنند و تفکر مناسب را برگزینند و به دامهای فریبنده آخوندان نیفتند تا این بار به نام آرماگدون و نبرد آخر جان و مال مردم را به غارت ببرند چرا که دیگر مجالی برای خواب آلودگی نیست و به لبه این پرتگاه رسیده ایم.

از اولین و بهترین کارهایی که می توان انجام داد اینست که رادیوو تلویزیون جمهوری اسلامی را برای همیشه در خانه هایمان خاموش کنیم، هر روز مراقبه کنیم و اصل عدم خشونت را سرلوحه گفتار و کردار و پندار خود قرار دهیم و بدانیم که تمام این تغییرات را در ابتدا از خود و خانواده خود شروع کنیم، مادامی که آگاهی برهسته های اولیه جامعه که همان خانواده هاست استوار باشد دیکتاتور نیز دیر یا زود باید رخت خود را ببندد و برود چرا که جهلی وجود ندارد که از آن سوءاستفاده کند و جوانان کشور عزیزمان را قربانی جنگ های نیابتی در گوشه و کنار دنیا کند و وجه ای خوشنت طلب از مردم عزیز ایران به نمایش بگذارد و این جای خود را به همزیستی با سایر اقوام و ادیان خواهد داد و میتواند سفیر صلحی باشد برای جامعه ای شکوفا که برای مثال مردمش خود خواسته از یهودیان غرب کشورکه سالها پیش مجبور به ترک خانه و کاشانه اجدادی خود شدند پوزش بخواهند و درخواست و دعوتنامه بفرستند و خود مردم زمینه های بازگشت ایشان را به سرزمین اجدادیشان فراهم کنند و همین رویه را برای بهاییان و زرتشتیان و سایر اقوام و اقلیتهایی که درظرف این سی و هفت سال مجبور به ترک وطن خود شده اند در پیش بگیرند. من مطمئن هستم که همین کوشش خود جوش مردم قلب آهنین دیکتاتور ظالم را از هم متلاشی خواهد کرد. من مطمعن هستم همین تلاش اندک کشور عزیزمان را به صلح طلب ترین کشور دنیا بدل خواهد کرد چرا که خشکسالی و دیکتاتور ظالم نتیجه طبیعی اجهاف و زورگویی به اقلیتهای کوچک و ضعیف است و هیچ مذهبی نافذتر و استوارتر از پایبندی به صلح و عدم خشونت وجود ندارد.