رفتی و معلوم بود که عازم هستی و بیش از این نمی توان معطلت کرد و نگاهت داشت. با رفتنت رسانه های سراسر جهان به صدا در آمدند و به آهنگ رفتنت سر احترام فرود آوردند. چه فارسی زبانان جهان و چه دگر زبانان که سالها با زبان جهانی خودت از ما برای دنیا بازگفتی و بازهم گفتی و بعدها برای دل خود گفتی. همانطور که نوشتند زبان جدیدی به سینما آوردی که از آن خودت بود و همه توانستند بدون داشتن ذره ای توشه از فارسی به تماشای کارهایت بنشینند و همدلی کنند. ما را شناساندی به تمام عالمیان. طبیعت ما را، انسانیت ما را، امید به زندگی و شور زیستن مان را. فیلمهایت هم مستند بودند و هم داستان و آدم های فیلمهایت همه حقیقی بودند، یکی از ماها! آن هم آن روزهایی که همه چیز از ایران و ایرانی سانسور می شد و وحدت کلمه و امت اسلامی قاشق قاشق به دنیا خورانده، تو با فیلمهایت آیینه ای شدی از ما و نمای ایرانی ما به تمام دنیا. شعر ما را نشان دادی و فلسفه نگاهمان به دنیای اطراف و ما را مستند ساختی در مقابل تمام آن دروغها و آن کمر خموده مان را در آن سالهای سیاه صاف کردی با موفقیتهای پی در پی ات در جهان سینما. فیلمهایت به دور بودند از شعارسرایی و گریزان بودی از ایدئولوژی چی های مواجب بگیر که سر از صنعت سینمای ایران بر آورده بودند و دائم برایت پاپوش می بافتند .

یادم هست سالهای اول کار تجربه سینمایی ات که پایه های دوربینت را به قد ما کوچولوها پایین آوردی و نه از بالا که از قد و نگاه ما بچه ها به عالم نگاه انداختی و این اولین بار بود که از عالم ما بچه ها در سینما روایت می شد. همان سالهایی که دوربینت را به وقت بازی بچه ها در وسط کوچه می کاشتی و و لحظات و عالم کودکانه پسر بچه های ایرانی را ثبت می کردی که چه از ما دختربچه ها گریزان بودی و بعدها نیز از ترس سانسور حکومت اسلامی و یا حتی شاید ترس از ما زنان و دختران با ما کاری نداشتی و ما در فیلمهایت کمتر می درخشیدیم. تا ده !

سالها بعد خود ما که وارد گود بزرگان و میانسالان شدیم به دوربینی که در دفتر مدیر مدرسه کار گذاشتی چشم دوختیم و با فیلم “اولی ها”یت قهقه سر دادیم و نشانمان دادی که چطور خود ما عالم کودکی مان را فراموش کرده ایم و تا کجا نفهمیدیم و هنوز هم نمی فهمیم این عالم کودکی را.

خانه دوست کجاست در جهان صدا کرد و در بازگشتت به وطن بچه های دانشگاه تهران با ورودت به آمفی تئاتر چنان دست زدند و پا کوبیدند در قدردانی از افتخاری که در آن روزهای سیاه ناامیدی برای نسل ما آورده بودی. حیران مانده بودی از این استقبال. تحسین ها و تقدیرها در قالب نقد از برای فیلمت نوشته شده بودند و تو خود حیران بودی و با فروتنی می گفتی که خودت ماجرا را تا این حد عمیق ندیده بودی. زلزله آمد و دوربینت را برداشتی و با همراهانت به سرزمین درهم شکسته رفتی، به دنبال خانه دوستت و به دنبال بچه های دیگری که بایست ادامه می دادند زندگی را و ساعت دو بعداز ظهر بود که از اخبار سراسری اعلام کردند که پسرک را پیدا کرده اید و او زنده است و در آن وانفسا کور سوی امید را به ملت بازگرداندی .

فیلمهایت یکی پس از دیگری به فستیوالهای بین المللی راه یافتند و جایزه های بین المللی بود که پی در پی درو می کردی. محفل سینمایی در جهان نبود که نام تو را ذکر نکند و در این میان سینمایت راه خودش را نیز به اسرائیل باز کرد و هر کدام تاج فستیوالهای بین المللی اورشلیم، تل آویو و خیفا شدند. با هر فیلمت مقاله ها و نقدها در مطبوعات اسرائیل برایت نوشته شد و سمینارها بود که به نامت و سینمایت در شهرهای اسرائیل برپا شدند . آوی موگربی Avi Moghrebi مستند ساز به نام اسرائیل در حیران و بهت بود از این عمق نگاهت و فراوان و به کرات نوع نگاهت را در فیلمهایش تقلید می کرد. طعم گیلاس و زیر درختهای زیتون تو در آن اوج کشمکشهای سیاسی بین دو کشور مانند نسیمی بود که از آن سو می آمد و همه چیز را در تناسبی شاعرانه و فیلسوفانه قرار می داد. این تو بودی که با صدای شاعرانه ات دست آرامش به این سو دراز کردی و روزنه ای شدی برای درنگی نگریستن مردم این سوی آب .

دوربینت را در کابین ماشین گذاشتی و ده نیز به اسرائیل آمد و سرو صداها بود که به دنبال آن بر پا شد. افی بنایی Effi Banai سینماگر و مستند ساز اسرائیلی برایت گفت که همه روشنفکران و سینماگران اسرائیلی تو را تا پیش از فیلم ده خوب می شناختند اما با فیلم ده تمام ملت اسرائیل راجع به تاکسی تو و زنان سرنشین آن حرف می زدند و در بهت بودند از این همه سادگی و از این همه معنای نهفته در لایه لایه های فیلم. افی بنایی برای این فیلمت گفت که مجذوب در تماشای فیلمت برای اولین بار می دید چطور با قرار دادن دوربین رو به مردم گذاشتی که مردم خود صحبت بکنند. کاری که اکثر کارگردانان فراموش می کنند.

طلایه دار سینمای ایران در جهان شدی و عاملی که این سینما واحد و کورس تحصیلی در دانشگاه های سراسر جهان شود. دانشکده سینمایی در جهان نیست که سینمایت را تدریس نکند و اینجا هم در این سرزمین به عبری سینمایت را تحلیل می کنند و الگوی تقلید شده ای برای کارگردانان نسل جوان این سرزمین و عامل غرور و افتخار دانشجویان ایرانی تبار رشته سینما در این دیار. کاش می توانستی نگاه شیفته بچه هایم را به نان و کوچه ات و مشق شب ببینی و بعد اصرار آنها که حتما کاری از سینمای تو بنویسند. تو ندیدی ولی یک بار که وقت کلاسم تمام شده بود و طعم گیلاس همچنان داشت اکران می شد و ما بایست کلاس را به گروه بعدی که گمان می کنم فیزیک بود می دادیم، آمدند مودبانه، استادشان هم بود و همه بدون تقاضا و حتی اعتراضی به تماشا ایستادند. چون سینمای تو بود.

برای هر فیلمت در اسرائیل سخنرانی ها شد و جمعیت بود که سرازیر می شد برای تماشای فیلم جدیدت. ترافیک ها بود که ایجاد می کردی و خیابانها بود که بسته می شدند… یکی اش را خوب یادم هست در اورشلیم به راه انداختی آن هم به خاطر فیلم آخرت. برای “کپی برابر اصل” چه داشتم که بگویم؟ همه را خود کامل گفته بودی. پس بار آخر از خودت گفتم. از آن نقطه ای که خودم می شناختم. از کانون و سینمای آن که برای ما بچه ها برپا کرده بودی .

رفتی و برایمان طعم گیلاس و خانه دوست کجاست و مشعل آبرو و افتخار به جا گذاشتی. رفتی… سفرت خوش و یادت همیشه به خیر .