ایتسخاک بلفر (Yitzkhak Belfer)93 ساله کوتاه و کوچک اندام با دستها و صدایی لرزان جعبه کوچکی را که درونش پر از خاک است نشان می دهد و با لهجه غلیظ لهستانی می گوید اولین باری که برای بازدید از اردوگاه “تربلینکا” ( Treblinka )به آنجا رفته بودم خاک آنجا را برداشتم. این جعبه را هم در تل آویو خریدم که سمبل اسرائیل را به روی خودش داشت. خاک را در درونش قرار دادم و همینطور برای خودم یادواره و آرامگاهی از او ساختم. آن سوتر بر روی دیوار تصویر نوه اش آلما آویزان است، دخترکی سه چهار ساله پدربزرگش را محکم در آغوش گرفته و او را می بوسد. ایتسخاک می خندد و با هیجان می گوید ببین چطور آلما جان من را می بوسد؟

ایتسخاک بلفر پیش از آنکه بخواهد پدربزرگی برای آلمای کوچک باشد، خودش سالها پیشتر کودک کورچاک بود. ایتسخاک یکی از صدها یتیمی است که خاطرات خود را از دوران کودکی و تجربیاتش در جوار آدمی بس خارق العاده را در کتابی برای کودکان به زبان عبری ساده نوشته و نقاشی کرده است. همه کودکان اسرائیل با کتاب “האיש שידע לאהוב ילדים” (مردی که می دانست چطور به کودکان مهر بورزد) آشنا هستند، آن را خوانده اند و بعدها هم خواهند خواند.

ایتسخاک بلفر در صفحه اول کتابش به عبری روان و با اعراب که آسان و روان برای خواننده گان خردسالش باشد چنین می نویسد: “سالها پیش در قرن گذشته با انسانی آشنا شدم که بسیار خاص بود. انسانی که هرگز فراموشش نخواهم کرد. نامش هنریک گلدشمیت ( Hernyk Goldszmit ) بود. دکتر گلدشمیت در ورشو پایتخت لهستان زندگی می کرد. او هم پزشک کودکان بود و هم مربی و نویسنده ای بسیار به نام که کتابهای ادبی اش را با نام یانوش کورچاک ( Janusz Korczak ) منتشر می کرد. به این ترتیب همه عادت داشتند او را با نام دکتر یانوش کورچاک خطاب کنند. و چرا می خواهم از او برایتان بگویم؟ برای اینکه من یکی از صدها یتیمی بودم که شانس بزرگ شدن و پرورش یافتن در دامان این آدم خارق العاده را پیدا کرده بود. او بچه ها را بیکران دوست داشت و آنها را می فهمید. آن هم دورانی که هیچکس ما بچه ها را درک نمی کرد. به نظر من مهم است که شما بچه های امروز هم بدانید یانوش کورچاک که بود و چرا هر کودکی که اقبالش یاری می کرد و با او آشنا می شد هرگز تا پایان عمر او را فراموش نمی کرد .

بلفر در کتاب به کرات از خانه صحبت می کند و منظور او از خانه یتیمخانه ای یهودی ست در ورشو که او در هفت سالگی پس از فوت پدر به آنجا آورده می شود. می گوید: “ما شش برادر و خواهر بودیم و مادرم. پس از مرگ پدرم زندگی بسیار دشوار بود و مادر از پس آن برنمی آمد. و مادرم دنبال چاره ای بود. بعد ملاقات با کورچاک پیش آمد. هفت سالم بود. روزی مادرم گفت که بهترین لباسهایم را بپوشم و با مادرم به یتیمخانه رفتیم و در آنجا کورچاک ما را به اتاق کوچکی راهنمایی کرد. از مادرم دعوت کرد تا بنشیند و او هم روی صندلی مقابل نشست. برای من صندلی دیگری باقی نمانده بود تا بر روی آن بنشینم. کورچاک فوری من را روی زانوانش نشاند. اول راحت نبود ولی بعد محکم او را بغل کردم و به همین حالت تا پایان ملاقات ماندم.

(عکس: شیلا موسایی)

(عکس: شیلا موسایی)

سال 1930 ایتسخاک یکی از صد و هفت یتیمی بود که در یتیمخانه یانوش کورچاک اقامت می یابد. کورچاک را “دکتر” می خواندند که نه تنها پزشک آنها بلکه پدر و مربی راه زندگی این کودکان محسوب می شد.

یانوش کورچاک پزشک کودکان، مربی، نویسنده داستانهای کودکان و پژوهشگر روشهای آموزش و پرورشی کودکان در لهستان بود. اتفاق نظری در سال تولدش نیست. برخی می گویند در سال 1878 و برخی دیگر در سال 1879. اما آنچه مسلم است در خانواده ای یهودی در ورشو لهستان بدنیا آمد.

در سال 1896 اولین گام خود را در صحنه ادبی برمی دارد و با نشر متنی طنز آمیز درباره رشد کودکان به شهرت می رسد. دو سال بعد نام یانوش کورچاک را به عنوان نام ادبی خود برمی گزیند که آن را نیز از نام کتابی به همین نام برگرفته بوده است.

کورچاک ( 1898-1904 ) در دانشگاه ورشو به تحصیل پزشکی پرداخت و همزمان در چندین روزنامه لهستانی مقاله نیز نوشت. در بین سالهای 1905-1917 در بیمارستان کودکان ورشو به طبابت پرداخت و در جنگ ژاپن و روسیه به عنوان پزشک در خط مقدم جبهه خدمت کرد و در همان دوران نیز کتاب “کودک اتاق نقاشی” را نوشت که جوایزی را برای وی به ارمغان آورد. سال 1907 برای آموزش به برلین رفت و دو سال بعد همزمان با همکاری اش با کانون یتیمان با ستفانیا ویل چینزکا ( Stefania Wilczynska ) آشنا می شود و این آشنایی تا هنگام مرگ ادامه می یابد .

در سال 1911 یانوش کورچاک طرح یتیمخانه ای یهودی را می ریزد و آن را در همان سال به اجرا در می آورد. جدا از سرپناهی که کورچاک برای کودکان یهودی بی سرپرست و تنگدست فراهم می سازد، وی این سر پناه را برای کودکان به نظامی مردم گرا تبدیل می کند که دارای پارلمان، دادگاه و حتی نشر روزنامه بود و همه اینها نیز توسط کودکان یتیمخانه اداره و هدایت می شد.

ایتسخاک بلفر در کتابش نیز درباره آن دوران خطاب به خواننده گان خردسالش چنین می نویسد: “زنگ ناهار را زدند. بچه ها از هر سو آمدند اما نه با هول و شتاب. دستهایشان را شستند و آرام در جایشان که ثابت بود پشت میز نشستند. بچه های بزرگتر قبلا میز را چیده بودند و حالا هم آنها بودند که غذا را می کشیدند و بعد از آن نیز میز را برچیدند. آنجا به من گفتند تمام بچه های یتیم خانه به نوبت در انجام وظایف مختلف خانه مشغولند و اگر بخواهند هر سه ماه یکبار هم می توانند وظایفشان را تغییر بدهند.”

ایتسخاک بلفر (Yitzkhak Belfer) (عکس: شیلا موسایی)

ایتسخاک بلفر (Yitzkhak Belfer) (عکس: شیلا موسایی)

“در خانه تابلوی اطلاعیه ای داشتیم که مخصوص کتک کاری بود. یعنی هرکسی که می خواست دیگری را کتک بزند اسم خودش و اسم طرف دیگر و حتی زمان کتک کاری را روی تابلو می نوشت. این تابلوی اعلانات برای ما اهمیت خاص و مرکزی در زندگی مان داشت. برای اینکه همانجا هم فهرست وظایف روزانه و نوبت کارمان را منعکس می کردیم و یا روی همان تابلو بود که خواسته هایمان را می گذاشتیم. حتی عذر خواهی هایمان از کسی دیگر هم بر روی همان تابلو قرار داشت.”

“در خانه شورای مشورت داشتیم که اعضای آن را هر سال از نو انتخاب می کردیم. شورا در مورد نوبتهای کار بچه ها و اداره خانه تصمیم می گرفت و حتی اگر کورچاک تقاضایی داشت و یا می خواست نظم جدیدی را برقرار کند با درخواستی کتبی و رسمی از این شورای بچه ها اجازه دریافت می کرد.

“اگر کسی در خانه به دیگری ظلم می کرد مورد را به دادگاه یتیم خانه می بردیم. بله بله ما حتی دادگاه خودمان را در یتیمخانه داشتیم. و ما بچه ها هم خود قاضی دادگاه بودیم. بعضی از شباتها (شنبه، روز تعطیلی یهودیان) بعد از صبحانه دادگاه تشکیل می شد که مرکب از پنج قاضی بود و همه از بچه های یتیم خانه بودند. قضات همیشه از طریق قرعه از میان آن بچه هایی که در آن هفته ازشان شکایتی نشده بود انتخاب می شدند. قضات در بین خودشان شور می کردند، تمام شواهد را می خواندند و بعد حکم را صادر می کردند. حکم را همیشه در گردهمایی کلی خانه می شنیدیم و آنچه حکم می کردند همان می شد و استثنایی در کار نبود. حتی یک بار هم کورچاک خودش را به دادگاه خواست. همه مان جا خوردیم و پرسیدیم چرا دکتر؟ هیچ کودکی از شما شکایتی نکرده. چرا می خواهید دادگاهی بشوید؟ کورچاک در پاسخ گفت اگر عمل بدی انجام دادی و کسی آن را ندید دلیل آن نمی شود که تو بری از مجازات هم باشی.”

یانوش کورچاک برای نخستین بار یتیمخانه پیشرفته ای که مانند جامعه زندگی و اداره می شد را به جهان معرفی کرد. کتابهای وی در باب آنکه چگونه باید به کودک مهر ورزید و یا حقوق کودکان کدام است بسان نوری بود برای والدین و مربیان نسل او.

ایتسخاک بلفر با یادآوری آن روزها می گوید: “هرگز مهر کورچاک و نوازش پدرانه او را فراموش نمی کنم. خود او بود که همیشه ما کوچکها را حمام می کرد. کورچاک و استفانیا پا به پا با ما بودند. با ما زندگی می کردند، با ما غذا می خوردند. همیشه و همیشه با ما بودند. یادم هست روزی استفانیا به من که آن روزها 9 سالم بود گفت ایتسخاک جان می دانم که نقاشی را خیلی دوست داری. من برایت کاغذ کتاب و لوازم نقاشی تهیه می کنم تا هر وقت که خواستی نقاشی کنی. این اتاق کوچک هم در اختیارت هست. کلید را بردار و آنجا بنشین و از عالم خودت هر چه می خواهی بکش.

این برای من یک دنیا ارزش داشت. این به معنای به رسمیت شناختن من بود و اینکه به من به چشم یک نقاش می نگریستند.

احتمال می رود دیدارهای مکرر کورچاک از «کیبوتص»های یهودیان و خانه کودکان در این کیبوتص ها در فلسطین تحت قیمومیت انگلستان تاثیراتی در دیدگاه کورچاک و اداره یتیمخانه وی داشته است. از طرف دیگر همین دیدارها به حملات و ضدیت با او در رسانه های لهستانی منجر می شود. یهودی ستیزی نسبت به وی تا آنجا اوج می گیرد که موجب قطع همکاری وی با یتیمخانه های دیگر می گردد.

جنگ جهانی دوم رشته ارتباط ایتسخاک با کورچاک و استفانیا را نیز از هم گسیخت. ایستخاک شانزده ساله بایست فرار می کرد. بلفر آخرین دیدارش با کورچاک را چنین توصیف می کند “وداع بسیار سختی بود. غم در چشمان کورچاک موج می زد. یادم هست موقع وداع دست در جیبش کرد و هر چه پول داشت در دستم گذاشت. مثل یک پدر .”

با تصرف ورشو توسط نازیهای آلمان و برپایی «گتو» (Ghetto) در ورشو توسط نازیها کورچاک و بچه هایش نیز وادار به ترک ساختمان یتیمخانه و اسکان در گتو می شوند. و این در ماه ژوییه بود. در 5 اوت سال 1941 سربازهای نازی بار دیگر کورچاک و 197 یتیم را جمع کردند و همراه با دوازده نفر کارکنان دیگر این یتیمخانه روانه اردوگاه مرگ «تربلینکا» می سازند.

پیشتر از آن چندین بار به کورچاک پیشنهاد شد تا وی را به منطقه آریایی ها منتقل کنند و فقط به شخص او امان بدهند. اما او هر بار این پیشنهاد را رد کرد و هربار گفت هرگز بچه هایش را ترک نخواهد کرد. 5 اوت نیز بار دیگر این پیشنهاد را رد کرد و گفت تا آخرین لحظات با بچه هایش خواهد ماند. از شواهد یادداشتها و دفاتر خاطراتی که در گتوی ورشو پیدا شده چنین می توان یافت :

“خانه دکتر کورچاک حالا خالی است. چند روز پیش بود که همه مان از پشت پنجره شاهد بودیم نازیها خانه را محاصره کردند و بچه ها ردیف پشت سر هم از در خانه بیرون آمدند و در حالیکه دست همدیگر را گرفته بودند و در دست دیگر عروسک و یا اسباب بازی محبوبشان نگه داشته بودند پشت سر کورچاک می رفتند. از بچه های دو سه ساله می دیدی تا سیزده چهارده ساله .”

از کورچاک چندین کتاب و 1400 مقاله در باب آموزش و پرورش کودکان برجای مانده است. برنامه رادیویی وی با نام “پزشک کهن سال” که طی آن پند و اندرزهای روانشناسانه خود را با طنز خاص خود ارائه می داد از محبوبیت خاصی برخوردار بود. می گفتند پای حرفهایش نشستن و گوش فرا دادن به آوای الفاظش شنونده را آرام و شیفته می ساخت.

کورچاک معتقد بود در درون هر کودکی جرقه های ارزش می درخشند که می توانند سیاهی های درون طبیعت آدمی را از بین ببرند. باید به کودک مهر ورزید و پرورشش داد تا آن نونهال به خودش ایمان بیاورد.

کودکان بازمانده از سالهای دیگر یتیمخانه که پیشتر خانه را ترک کرده بودند و توانستند از لهستان فرار کنند، سالها بعد به اسرائیل مهاجرت می کنند و تمامی اینها خود را ” کورچاکی” می خواندند. رد پایشان را می شد در اورشلیم گرفت که در آنجا گرد هم می آمدند، بنیادی به نام یانوش کورچاک تشکیل دادند و به نگهداری نام او نیز همت گماردند.

ایتسخاک بلفر 93 ساله از آخرین بازمانده گان کورچاکی است و همین او نیز یاد یانوش کورچاک را در تمام طول عمر خود در اسرائیل زنده نگه داشته است. ایتسخاک در طی این سالها نه فقط چهره کورچاک و روایت قصه او را در حالات مختلف نقاشی کرده و مجمسه اش را ساخته بلکه همان میراث آموزش او را در سیستم آموزش و پرورش اسرائیل وارد نمود و هم اکنون مدارسی در اسرائیل با همان روش یانوش کورچاک و با نام مدارس دموکراتیک اداره می شوند. ایتسخاک بلفر می گوید “هر کودکی برای کورچاک عالم کامل و مستقل بود. هر کودکی انسانی بود برای خود و بایست به او گوش داده می شد. در نظام کورچاک بچه ها در تصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها شراکت داشتند و بخشی از آن بودند. از آنها سئوال می شد و کورچاک می گفت آموزش بدون نظر و مشارکت بچه ها معنایی ندارد.”

(عکس: شیلا موسایی)

(عکس: شیلا موسایی)

اگر در گذرتان از شهری در اروپا مجسمه پیرمردی با ریش بزی را دیدید که کودکی در آغوش گرفته و با دست دیگرش دست کودک دیگری را و از پشت سرش ردیف کودکانی دست در دست یکدیگر از پشت سرش می آیند، تردید نکنید این همان یانوش کورچاک است که آخرین مارش خود را با کودکانش به اردوگاه مرگ طی می کند. کمی تامل کنید و برایش درود بفرستید.

יהי זכרם ברוך