یک ربع قرن پس از فروپاشیِ کمونیزم، غرب خود را رودررو با دشمن جدیدی می‌بیند که حتی نام آن را هم به درستی نمی‌داند. در شناسایی این دشمن جدید، اِلیت‌های غربی (منظور نخبگان، سرآمدان یا “خواص” رسانه‌ای، دانشگاهی، فرهنگی و سیاسیِ غربی است) از واژه “اسلام‌گرا” (islamist) استفاده می‌کنند و از به کار بردن “اسلام” و “مسلمان” پرهیز می‌کنند. آنها قرائتی خاص از اسلام را دشمن خود می‌دانند، اگرچه حتی از آن قرائتِ خاص هم درک درستی ندارند، و به گونه‌ای سخن گفته و عمل می‌کنند که گویی این قرائتِ خاص از اسلام، متون خاص خود را داشته و ربطی به متون پایه اسلام ندارد! گویی این قرائت خاص تافته‌ای جدابافته از اسلام و حاشیه‌ای بر متن آن است و مبتنی بر پانوشته‌هایی آپوکریف (apocryph)، متونی که گویا ربطی به متون پایه یا canonical و شرعی و قانونی و رسمیِ اسلام ندارند. آنچه در این میان فراموش شده است این است که اسلام تنها خاتم رسالتِ توحیدی نیست، تنها مجموعه‌ای از تشریفاتِ مذهبی نیست، که الگویی است بدیل و سیاسی که زبانِ سیاسیِ خودش را دارد در برابر الگویِ آتنیِ شهروندی: امّتِ اسلامی، تابع قانونِ الهی، مبتنی بر ادبیاتِ سیاسیِ اسلام، و بدیل تنواره سیاسیِ (Polity) شهروندِ آتنی است.

پرسشی که در اینجا مطرح می‌کنم، اگرچه مهم است، ولی تازگی ندارد و دیگران هم آن را مطرح کرده و می‌کنند: آیا اِلیت‌های غربی از آمادگی و ابزار لازم برای رویارویی با چالشی که اسلام در برابر آنها نهاده است، برخوردارند یا نه؟

نیمه نخست قرن بیستم تا اوج‌گیریِ جنگ سرد، اِلیت‌هایی را در تمدن غربی به خود دید که جنگ اوّل جهانی، بزرگ‌ترین بحران اقتصادی و مالیِ تاریخ سرمایه‌داری در 1929، و جنگ دوّم جهانی و تلفاتِ ده‌ها میلیونیِ آن را تجربه کرده بودند. آن برهه از تاریخ، از اواخر قرن نوزده تا نیمه قرن بیستم، اِلیت‌هایی را در غرب به خود دید که درک‌شان از مفاهیم تاریخی مُلهم از روندی تاریخی، طولانی و تأثیرگذار بود: از فروپاشیِ امپراتوریِ روم مقدسِ ملتِ آلمان در 1806 تا انقلاب‌ها و جنگ‌هایِ پی‌درپی میان دولت – ملت‌هایِ نوبنیاد اروپایی و شکل‌گیری رایشِ آلمان در 1871 و ادامه خونین سده نوزده میلادی در دل قرن بیستم. همان اِلیت‌ها بودند که از چرچیل تا آیزنهاور و ریگان، جانانه در برابر فاشیزم، نازیسم، و کمونیزم ایستادگی کردند.

و امّا اِلیت‌هایِ امروز غربی. اِلیت‌هایِ امروز، در دو سوی اقیانوس اطلس، همان‌هایی هستند که چارچوب‌های فکری‌شان در بستر رفاه اجتماعی و اقتصادیِ معروف به “سی‌ سال شکوهمند” (Les Trente Glorieuses) شکل می‌گیرد. سی سالی که از پایان جنگ دوّم جهانی تا نخستین بحران حاصله از شُک نفتی 1973، سه دهه شکوفایی اقتصادی، فقدان بیکاری، رشد مداوم و مهاجرت مداوم و در پیِ آن شکل‌گیریِ فکرتِ چندفرهنگی (multicultural) را شاهد می‌باشد. سی سالی که برجسته‌ترین و تاثیرگذارترین نماد فرهنگی و فکریِ آن در جنبشِ فراگیر و نسل‌سازِ معروف به پادفرهنگ یا ضدفرهنگ (Counterculture) تجسم می‌یابد: پدیده‌ای فرهنگی و ضدّسیستمی که در دهه ۶۰ میلادی از بریتانیا و آمریکا آغاز شد و سریعاً دامنه وسیعی از کشورهایِ غربی را درنوردید و تقابل نسل قدیم و نسل جدید، سبک‌هایِ نامتعارفِ حیاتِ اجتماعی از نوع هیپیزم، انقلاب جنسی، استفاده گسترده از روانگردان‌های مختلف، و تفاسیر رنگین‌کمانی از “رویای آمریکایی” را به همراه داشت. نسلِ امروزِ اِلیت‌هایِ غربی، بیبی بومرزهایِ (Baby boomers) رفاهی و پساجنگ‌دوّم‌جهانی هستند که قالب‌های فکری‌شان در بستری از توهّم مولتی‌کالتورال پرورش یافته‌ است. پارادُکسِ ذهنیِ لیبرال‌هایِ عصر رفاه در این است که عنصر بنیادین اندیشه اینها از جنس مارکسیستی است: برای اینها، اقتصاد همه چیز است و هیچ چیز جز اقتصاد نیست. مگر یکی از جهانی‌ترین چهره‌هایِ این کاستِ جهان‌وطن، در مهم‌ترین انتخاباتِ ابرقدرت‌ترین ابرقدرتِ تاریخ در 1992، در برابر جرج بوش پدر، با شعاری غیر از این به پیروزی رسید که: “اقتصاد است، احمق!” برای اینها، انسان یک دلال اجتماعی است و اندیشه در تجارتِ آزاد خلاصه می‌شود! برای اینها، تجارت از دیو پَری می‌سازد!

نسل پیش از این امّا، غیر از این بود. نسل پیش از این در غرب نسلی بود که در هفته‌نامه تایم در شماره 7 ژانویه 1952، شماره‌ای که مصدق مورد حمایتِ آیت‌‌الله‌ کاشانی و فدائیان اسلام‌اش را “مرد سال” معرفی کرده بود، چنین می‌گفت: “فاناتیزمی که به شکلی نگران‌کننده در سال‌های اخیر در خاور نزدیک رو به رشد بوده است، واکنشی است به فقدان اندیشه در غرب و سطحی‌ بودن آن. تمامی این داستان به‌راستی حکایت از بحرانِ بزرگی دارد که فرهنگِ غرب را در خود فروبرده است. تا زمانی که مغرب‌زمین زخم‌هایِ معرفتی خود را التیام نبخشیده و دفاع معنویِ خویش را سازماندهی نکند، اوضاع خاورمیانه نیز سروسامانی به خود نخواهد دید. چراکه معضل بنیادین این منطقه تا زمانی که غرب از نظر معنوی بهبود نیافته باشد، حل‌شدنی نیست. نادان است کسی که فکر کند که غرب در سنّت ویژه خود از ابزارهای لازم برای بازیابیِ خویشتنِ خویش برخوردار نیست.”

نسلِ پیش از اوباما و کِری و اولاند و امثالهم، نسل چرچیل‌ها و دوگُل‌ها و آندره مالروها بود. آندره مالرویی که هم وزیر فرهنگ ژنرال جنگ‌دیده بود و هم قلم او. آندره مالرویی که در 1956 در باب اسلام و چالش روبه‌رشد “فشار اسلام” چنین می‌نوشت: “… تمدن ما یا ارزش‌هایِ بنیادین خود را بازخواهدیافت و یا از میان خواهد رفت. خشونتِ هجمه اسلامی، پدیده بزرگ عصر ماست. هجمه‌ای اسلامی که از سوی بسیاری از معاصران دست‌کم گرفته شده و با اوایل کمونیزم در زمان لنین از بسیاری از جهات قابل مقایسه است. پیآمدهایِ این پدیده هنوز غیرقابل‌پیش‌بینی اند. در آغاز انقلابِ مارکسیستی، فکر می‌کردیم که می‌شد با راه‌حل‌هایی نیمه‌بند چاره‌ای برای آن پیدا کرد و این جریان را محدود ساخت. نه مسیحیّت برای آن راه‌حلی پیدا کرد و نه اتحادیه‌هایِ کارفرمایی و کارگری. به همین ترتیب، امروزه دنیایِ غرب گویی به هیچ وجه از آمادگی لازم برای رویارویی با مشکل اسلام برخوردار نیست. در بُعد نظری‌اش، راه‌حل این معضل بی‌اندازه مشکل به‌نظر می‌رسد. شاید در بُعد عملی‌اش چنین راه‌حلی ممکن باشد، اگر به دست دولتمردی راستین اندیشیده شده و به اجرا گذاشته شود. از داده‌هایِ صورت‌مسئله این گونه استنباط می‌شود که اشکال متنوعی از دیکتاتوری مسلمان (dictature musulmane) در گوشه‌وکنار دنیای اسلام (عرب) مرحله‌به‌مرحله شکل گرفته و مستقر خواهد شد. منظور من از “مسلمان”، نه آنقدر ساختارهایِ مذهبیِ آن که ساختارهایِ این‌دنیاییِ متأثر از دکترین محمد است… اگر به‌موقع به اجرا گذاشته شده بودند، شاید می‌شد با راه‌حل‌های نیم‌بند هم که شده جلوی جریان اسلام را گرفت. ولی امروز دیگر دیر شده است!”… آندره مالرو، 3 ژوئن 1956 میلادی!!!

چند سالی پس از تیزبینی مفسّر هفته‌نامه تایم و تحلیل واقع‌بینانه مالرو فرانسوی، گمنامی زن‌ستیز و غرب‌ستیز و هستی‌ستیز، با افکاری عتیقه، از قم به نجف تبعید شد و سال‌ها بعد راهی پاریس شد. در قلبِ غرب، در شهر وُلتر و لائیسیته، برای عتیقه‌اندیش خدعه‌گر هورا کشیدند و با سلام و صلوات و بُن‌ژور و هآوآریو و گودبآی راهی تهران‌اش کردند و رفت بالایِ منبر قدرت و با همان زبان الکن و لکنده‌اش گفت: “والله اسلام تمام‌اش سیاست است؛ اسلام را بد معرفی کرده‌اند، سیاست مدن از اسلام سرچشمه می‌گیرد. این ما را چه به سیاست معنای‌اش این است که اسلام را اصلاً کنار بگذاریم.”

غرب امروز، غرب چرچیل‌ها و آیزنهاورها و دوگُل‌ها و آندره مالروها نیست. غرب امروز، غربِ اوباماها، کِری‌ها، اولاندها و مِرکِل‌هاست. غربی که در برابر آن، پوتین‌ها، خامنه‌ا‌ی‌ها و روحانی‌ها، سلیمانی‌ها و اردوغان‌ها، ابوبکرالبغدادی‌ها و خالد مشعل‌ها و شیخ حسن نصرالله‌ها…صف‌آرایی کرده‌اند.

شوربخت شرق و بی‌چاره غرب!